تبليغاتX
کلبه سکوت

کلبه سکوت

سکوت را تجربه کنید

خداحافظی

سلام!!

واقعا متاسفم!

اما می خوام این وبلاگ رو ببندم!!!

اگه کسی دوست داره راه منو ادامه بده بگه تا پسه این وبلاگ رو بهش بدم!!

فعلا!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

خاطره

روزی پاک متولد میشویم ومسافتی را با نام زندگی طی می کنیم و روزی دیگر بدرود خواهیم گفت وجز یک واژه چیز دیگری از ما نخواهد ماند:خاطره

در گذر گاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ

دست نا خورده به جا می مانند.....

(با اجازه شما یه تغییراتی به وبلاگ دادم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 3 قبل از ظهر  توسط الهام  | 

زیارت

وسایل مختصری را داخل ساکش گذاشتم٬ عصایش را داد و گفتم برویم.

گفت کجا برویم؟

برای اولین بار بهش دروغ گفتم:"زیارت". خوشحال شد.

وقتی به خانه سالمندان رسیدیم با شرم نگاهش کرد٬م چشم های مهربانش خیس شده بود

دستم را گرفت و گفت:مواظب خودت باش مادر..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 4 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

من همون جزیره بودم...

من همون جزیره بودم

خاکی و صمیمی و گرم

واسه عشق بازی موجها

قامتم یه بستر..

یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجها

یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد

برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه

حس عاشقی همینه

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت روی روشنی فردا

من و دل اما نشستیم  چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی

دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره

ولی حتی وقته مردن باز سراغت رو میگیره ....

بیا امشب باهام خوب شو  آنقدر تلخ نباش...

میدونی اگه دوست بودیم امشب هرجوریم بود باهام خوب میشدی ....

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

اهنگ زندگی

زندگی مثل پیانو است

دکمه های سیاه غم ها و دکمه های سفید شادی هاست.

زمانی میتوان اهنگ زیبایی زد که دکمه های سفید و سیاه

با هم فشار داده شوند.

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 6 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

...

اين متن رو تقديم مي كنم به تمام كساني كه عاشق شدند،

 درعشق شكست خوردندو هيچگاه طعم بودن و در آغوش

 كشيدن يار را نچشيدند . با اين وجود حرمت عشقرا پاس داشتند و به

 مضحكه تلخ زبانان گوش ندادند . اين تكه

 پاره اي از احساسات ، مختص من نيست . همه ما ممكنه با

 عمق كمتر يا بيشتر با تك تك سلولهايمان لمسش كنيم ، پس

 تقديم به تمام آنها كه شب هاي بي ستاره و روزهاي سردشان

 را با نام عشق سر كردند و اشك ریخته اند . اشكهايي كه هر

قطره اش ، تكه اي از جگر زخم خورده اشان بوده . گداي محبت

 كه باشي ، زودتر ضربه خواهي خورد و رسم روزگار چيزي جز

اين نيست . خرافه نيست . آيين چرخ فلك است . بناي دنياست .

 هر كجا كه باشي و هر كسي كه باشي اگر گداي محبت

باشي مي روي دنبال عشق . عشق كه مي گويم نه آن

 عشقي كه در كوچه و بازار و خيابان و روزمرگي پيدا مي شود

 ، نه آن عشقي كه امروز از حريم آتشش طرفت در

امان نيست و فرداي روزگار به سردي مطلق مي گرايد . آن

 عشقي را مي گويم كه گداي محبتش به دنبال اوست . اگر

 گداي محبت باشي اين آتش هيچ وقت خاموش نمي

شود و عمق احساست هر روز بيش از پيش . اولش اين طوري

 نيست . اولش بهت سلام مي كنه . حتي جواب سلامش رو

 هم نمي دي . اما پافشاري مي كنه . يه خورده كه

مي گذره ميگي باشه اينم مثل بقيه . كي به كيه . تو كه در دلت

 رو بستي . اينم مثل بقيه يه مدتي مياد و ميره . پس بي خيال .

 مي شيني پاي حرفاش . باهاش حرف میزنی . باهاش بيشتر

 آشنا ميشي و بعدش مي فهمي كه در درونش چيزي

هست كه كمتر در كس ديگه اي ديدي . علاقه ات بيشتر ميشه

 ولي باز بي خيالي . ميگي اينم گذريه . تا اينكه تو شرايط

 سخت روحي بهت كمك مي كنه . در حد توانش زير پر و بالت

 رو ميگيره و اون وقته كه دل لامصب امونت رو مي بره .

تا مياي خودت رو جمع و جور كني عاشقش ميشي . دل رو مي

 زني به دريا . ميگي چرا بايست احساسم رو بكشم . ميگي

 خودش هم كه همين رو ميگه . پس دلت خوش

ميشه كه بايد بري دنبالش . بايد بري تا بهش برسي . تا مال

 خودت بشه. تا به آرزوت برسي . تا حس عشق ورزيدنت رو كه

 سالهاست باهاته خالي كني و در عوضش

هزاران حس زيباي ديگه بگيري . نمي توني لمسش كني . نمي

 توني ببوسيش . نمي توني دستش رو توي دستت بگيري فقط

 مي توني صداش رو بشنوي و باهاش ساعت ها

حرف بزنی . بعد يه مدتي مي فهمي كه كار از كارت گذشته .

 يه روز تابستون مي بينيش و با يه نگاه كارت رو مي سازه . با

 يه خنده دلت رو گرفتار مي كنه . انگار كه دوست داري بگي

 هيچ جاي ديگه نرو . پيشم باش واسه هميشه . شبهاي

طولاني رو باهاش تا صبح حرف مي زني از پشت تلفن . دلتنگي

 و آغاز آوارگي . حالا چند سال گذشته و حساس تر شدي .

همش از دستت فرار مي كنه . هر چي بهش

ميگي دوستش داري حتي يه بارم اين حس رو تجربه نمي كني

 كه بهت بگه دوستت داره . اون چيزي كه حس كني قلب اونم

 گره خورده . انگار يه جاي كار مي لنگه ، دلت مي خواد بري

 پيشش . باهاش باشي شايد اوضاع عوض بشه . جون مي

 كني ، گرما و سرما رو تحمل مي كني ، بي خوابي ها رو ،

دوريش رو ، اما انگار خدا نمي خواد كه بشه . همش گره مي

 ندازه ، عكسهايي كه برات فرستاده . نگاه مي

كني و همين طوري اشكه كه از چشمات سرازير ميشه . مي

 ري جلو آينه يكي محكم مي زني تو صورتت تا شايد كمي به

 خودت بياي ، ولي ميدوني كه عاشق شدي . هر

چي بيشتر ميگذره علاقه ات بيشتر ميشه . نه به خاطر ذات

 عشق ، به خاطر اينكه بيشتر مي شناسيش و مي فهمي كه

 آدم با انصافيه . روزها و شبها مي

گذرن انگار كه توي زندوني . چوب خط مي ندازي تا تموم بشه .

 تا شايد بازم ببينيش . تا كابوسهاي شبونت خفه ات نكنه . تا

 بخواي باور كني كه مي توني بقيه عمرت را با اون باشي .

 چشمات خشكيده بس كه گريه كردي . نيرو و توانت

رفته و حالا شده بعد يك سال انتظار ، لحظه ديدار . ميدوني داره

 مياد براي تو ، مياد كه سنگا رو وا بكنيم . مياد كه بفهمه چشه و

 تو بازم گريه مي كني چون دلت راضي نميشه . انگار كه قراره

ذوبت كنن . انگار يه چيزي بهت ميگه امسال مي ميري . پژمرده

 ميشي . ميشي يه آدم زار و نحيف . مثل قديما . مثل

يه نوزاد كه تازه پا گرفته و راه ميره و قراره جفت پاهاش

بشكنن . خودت رو دلداري مي دي و فكراي خوب مي كني .

نمي دوني بگي كه چقدر دوستش داري يا نه

، مبادا كه ناراحتش كني آخه طاقت ناراحتي و غصه اش رو

 نداري . دلت نمياد كه بهش بگي كه هر شب با چشماي خيس

 به خواب رفتي . دلت نمياد بگي كه توي تموم اون حرف زدن ها

 حسرت خيلي چيزا رو تو دلت خفه كردي و هيچ وقت بهش

نگفتي . دلت نمياد كه بگي جگرت پاره پاره شده تا برسه . تا بياد

 باهات حرف بزنه . دوست داري كه بهش خوش بگذره .

نامرديه . نامرديه ناراحتش كني . روزها تند تند مي گذرن تا

 موقع حرف زدنش مي رسه . اوني كه هيچ وقت حرف نمي

زده و همش ميگفته سر فرصت . اما وقتي حرف ميزنه كمرت

 مي شكنه . سنگيني حسهاي اين مدت لهت مي كنه . جلوي

 گريه ات رو مي گيري و روت رو بر مي گردوني مبادا كه بخواد

 خيسي چشمهات رو ببينه . تو مي فهمي چيزي رو كه حتي

 فكرش رو نمي كردي . بناي عشق گذاشتن روي خرابه هاي

 محبت ديگري كار درستي نيست . اون وقت يه شب انقدر هق

 هق گريه مي كني كه نفست بالا نمي آد .

نشستن گوشه اتاق و گريه كردن . دنيا بي رنگ تر از گذشته اما

 بايد خودت رو جمع و جور كني . حالا ديگه مي دوني نميشه

 بهش گفت كه چند بار شد وقتي باهاش حرف می زدی غذا رو

به زور قورت مي دادي چونكه بغضي توي گلوت گير

كرده بود . حالا ديگه مي دوني نمي توني بهش بگي كه اگر

 هزار بار گفتي دوستش داري ، از ته دلت گفتي و يه بار

نشنيدي كه عاشقانه صدات كنه . حالا مي دوني نميشه بهش

 گفت گريه هر شب يعني چي . دلت نمي خواد با اين حرفا

ناراحتش كني . نمي توني بهش بگي چه حسيه وقتي كه انگار

 با يه چاقو جگرت رو خراش مي دن و انقدر حالت خراب ميشه

كه نمي توني حتي يك قدم راه بري . خيلي

حرفا رو بايد بخوري و هيچي نگي . خونابه خوردن و ساكت

 بودن. دوستات به اين بچه بازي ها مي خندن . دوستات تركت

مي كنن. دوستات خيلي حرفا مي زنن اما تو مي دوني كه

 دردت چه . دردت عاشقي نيست . دردت از بي وفايي نيست .

 دردت از گدايي محبته . تو موندي و انزواي چهارديواري اتاق و

يك آيينه كه هر روز مي توني سفيد شدن موهات رو ببيني .

 دلخوشيت ميشه عكساش و نامه هاش توي مدت

آشناييتون . تمام حرفهایی که با هم زدین ، هر چيزي ك

ه نشوني از بوي تنش رو

داره .

يه روز صبح پا ميشي ، ميري جلوي آينه و خودت رو مي بيني. رنجور

شدي ، لاغر و نحيف ، شكسته و خموده ، حالا

 مدتهاست كه گذشته . بهت

زنگ مي زنه اما روحت مرده . قلبت مرده . ديگه نمي تپه . براي

 هيچ كس نمي

تپه . با صداي هميشگيش كه لطافت داره بهت ميگه حالت

 چطوره و تو بايد مثل ديگران به او هم دروغ بگي . بايد بهش

بگي من خوبم و همه چيز رو به راهه .وقتي كه تلفن رو قطع

 مي كني دفترچه خاطراتت رو باز مي كني و در آخرين برگش

 مي نويسي: 

"اين منم دلقك خنده به لب روزگار ، اما دلي نحيف دارم"

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

چرا ...

 زندگي چيست ؟

 اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟

 اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟

 اگر مرگ است چرا زندگي مي كنيم ؟

 اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟

 اگرعشق است چرا به آن نمي رسيم ؟

 اگرعشق نيست چرا عاشقيم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط الهام  | 

کاش...

كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد و اشك خود را نثار گونه هاي

خشك كوير مي كرد ...

 كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائين آمدن دستها

مستجاب مي شدند ...

 كاش مهتاب با كوچه هاي تاريك شب آشنا تر بود ...

 كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمي سپرد ...

 كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معني داغ اشك گم نمي

شد ...

كاش مرگ معناي عاطفه را مي فهميد ...

 كاش كاش ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط الهام  |